دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
*شب ها كه دريا، مي كوفت سر را
بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛
***
شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،
تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛
***
شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،
از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛
***
شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ
در پاي آتش، دل هاي ياران؛
***
شب ها كه بوديم، در غربت دشت
بوي سحر را، چشم انتظاران؛
***
شب ها كه غمناك، با آتش دل،
ره مي سپرديم، در زير باران؛
غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد
چشم ستاره، در روزگاران !
***
اي صبح روشن ! چشم و دل من
روي خوشت را آئينه داران !
بازآ كه پر كرد، چون خنده تو
آفاق شب را، بانگ سواران !
اگر به کسی نگویید
من برای شب وسکوت وسر دردآینه،
شفای نور و
مرهم گفت و گو آورده ام
تمام سر انگشتان سوخته من
لبریز از حروف رؤیا ولمس علاقه اند
نمی خواهم باورم کنید!
فقط...می دانم که می فهمید
هنوز هم
از کزکز این تاول چاک چاک و
آماس این دوپای سفر
عطر امید وبوی بلوغ ومیل ترانه می آید
من پیش از اینها می خواستم
طوری پوشیده از شفای نورو
مرهم گفت وگو بگویم
اما یکی از میان شما نپرسید:
اصلإ تو اینجا چه میکنی
یا این همه اشاره به نقطه چین شکسته یعنی چه! ؟
حالا دیگر دیر است
فقط به کسی نگویید!
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
***
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛
احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))
*****
چندان که هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسيد و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گيلاس بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و کودکان
شادي کنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين کهنه را
گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بيا کند.
پس
من مرگ خوشتن را رازي کردم و
او را
محرم رازي؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پيچک
که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجيري کرده بود،
و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهيان خرد کاريز
که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست،
و با زنبور زريني
که جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
که باز گشت او را
انتظاري مي کشيد.
و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
که پنجه خشکش
نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
که بي رحمانه
تهي بود.
***
و چندان که خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديک
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر کشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در ميان نهاده ام و
با فصلي که در مي گذشت؛
من مرگ خويشتن را
با برفها در ميان نهادم و
با برفي که مي نشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوي
چينه ئي بود.
با کاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
که صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا که مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود نهان کنم
آيا آن جا كه میايستی
حكايت جانهايیست
كه در انتظار نوبت خويشند
تا گُر گيرند؟
آيا آن جا كه میگذری
انبوهیی رودهاست
كه گلوی مردگان را
میجويند و باز پس نمیدهند؟
كمانداران و آبزيان
غرق میشوند دست در آغوش
و بر هر ريگ كه فرود میآيند
صداي مرا میشنوند
كه نمیخواستم بميرم.
***
این قسمت از وبلاگم رو به مناسبت سالگرد تولد دوباره محمد دوست خوب کوچیکم تقدیم میکنم به مهتابی که بر گورستان میتابید
دوستی که زود پرید و خیلی آروم از بین ما رفت انگار هیچ وقت تو اینجا نبوده انگار هیچ آشنای نداشته
محمد جان تولد دوبارت رو تبریک میگم آرزو میکنم تو دنیای جدیدت راحت وآسوده باشی
حیف از تو ای مهتاب شهریور که ناچار
باید بر این ویرانه محزون بتابی
و زهر کجا گیری سراغ زندگی را
افسوس ای مهتاب شهریور نیابی
یک شهر گورستان صفت پژمرده خاموش
بر جای رطل وجام می سجاده زرق
گوران نهادستند پی در مهد شیران.
بینی گدای هربگامی رقت انگیز
یا هربدستی عاجزی از عمر بیزار
یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریائی
هر یک بروی بارهای شهر سربار
چون لکه های ننگ وناهمرنگ وصله
اینجا چرا میتابی ای مهتاب برگرد
این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست
جنبیدن خلفی که خشنودند وخرسند
در دام یک زنجیر زرین دیدنی نیست
میخندی اما گریه دارد حال این شهر
ششصد هزار انسان که برخیزند وخسبند
با بانگ محزون و کهنسال نقاره
دایم وضو را نو کنند وجامه کهنه
از ابروی خورشید تا چشم ستاره
وز حاصل رنج وتلاش خویش محروم
از زندگی اینجا فروغی نیست الاک
در خشم آن زنجیریان خردو خسته
خشمی که چون فریادهاشان گشته کمرنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته
واندر سرود بامدادیشان فشردست
زینجا سرود زندگی بیرون تراود
همراه گردد با بسی نجوای لبها
با لرزش دلهای ناراضی هماهنگ
آهسته لغزد بر سکوت نیم شبها
واینست تنها پرتو امید فردا
ای پرتو محبوس! تاریکی غلیظ است
مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه
من تشنه صبح دم که دنیائی شود غرق
در روشنیهای زلال مشربش آه
زین مرگ سرخ وتلخ جانم بر لب آمد...
سروده:مهدی اخوان ثالث
من آنم که در اطراف خودم هستم.
زنها این را می فهمند.
که هیچکس فرمانروا نیست
صد قدم مانده به چهارچرخه.
اینچنین است که این پرتره:
شکل یک دهلیز سیاه:
یک تخت بلند پوشیده از پرده.
چند نمونه تنها.
باید روحیه ای زمستانی داشته باشی
برای مواجهه با یخبندان
و شاخه های کاج پوشیده از برف
و مدت زیادی لرزیده باشی
تا بتوانی مخمل یخ را بر کاج ها ببینی
آن کاج های تیغ دار را چشمک زنان
در آفتاب کوتاه ژانویه و فکر نکنی
به هیچ فاجعه ای در باد،
صدایی از چند برگ معدود،
که صدایی ست از سرزمینی
که همان باد همه جا می وزد
در تمامی نواحی ی خالی
برای شنونده ای که در برف گوش می دهد
و خود هیچ چیز هیچ چیز نمی بیند
که آنجا نیست و آن هیچی که هست
شمع من تنها سوخت در یک دره ی عظیم
شب بی پایان تابید به درون به سوی نور
تا وقتی که باد وزید
سپس شب بی مرز تابید
به درون به سوی تصویر شمع
تا وقتی که باد وزید
بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -
چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم
نخستین سفرم
باز آمدن بود
***
دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد


